|
دست هایم خالیست
امید نانی نیست... آسیاب قلبم می چرخد... تنها برای آنکه موی سرم سفید شود...!
هوای گیج ذهنم مملو از عطر گسِ نفس هایی سرد و نیز رخوت ِ یک احساس است ببار باران لاینقطع و پیوسته ببار و ببار اما نه نم نم و آرام ببار چون سیل که این درد را این زخم کهنه را مرهمی باشی با طراوت نشسته بر برگها و چکیدن بر گونه ی یخزده ی پنجره ام بگذار سیراب شوم از بوی خاک باران خورده و نمناکی گلبرگهای شمعدانی ای باران تطهیر کن خاطراتم را به شرشر آب از ناودان و چک چک از سقف بر کاسه ی لبریز صبر
روز تولدم که می آید ... دلم تنگ می شود ... برای آن همه سختی ... برای آن همه آرزوهای محال ... برای آن همه سکوت ... برای همه آدمای خوب و بد زندگیم ... شب می شود .... چه غریب ... شب تولد من ... هی نپرس : تاریخ تولد؟ ! کسی چه میداند کمی صبر باید ! خواهی خواندش بر سنگ ِ قبر !
عید ها می آیند و می روند شب ها و روزهای تکراری ... و من در کنار هفت سین مرده ام روزهای بودنت را زنده می کنم .!!! شاید بیایی .....
بالهایم خاک میخوردند در پستوی تاریک روزمرگی هایم تکاندمشان به نیت پرواز به سوی نور به دیدن شب پره ها ! بال گشوده و نگشوده بر شاخه هایت نشستم نسیم نوازشم کرد و من خیال کردم دستان تو بود آسمان بارید ... و من اشک های شوق تو پنداشتمش بلبل در گوشم آواز خواند و من آن را زمزمه ی عشق شنیدم مست بودم به باده ی نوازش عشقی موهوم بادی وزید ... و تو بی درنگ افتادی ریشه هایت پوسیده بود ! و من نمیدانستم...!
صدای تَرَک های روحم بلندتر از سکوت بغض میشکند دیوار صوتی نگاهت را و فریاد چشمانت گوش دلم را کر میکند دیگر سودی ندارد پلک هایت را باز کن ای تو.... از من چه میدزدی نگاهت را ؟ من از پشت پلکهایت میبینم هر آنچه باید را ! پرتو نگاهم گذشت از جان تو و من روح تو را عریان دیدم که از سرمای بی احساسی میلرزید بر خود چون بید اینهمه دست و پا مزن دیگر آتش جهنم نیز گرم نمیکند آن زمهریر روح را !
ای زن... ای مهربان... باور کن مرا من توام ! روزگاربدیست ! نمیشود باور کرد هر دوستت دارمی را ! باور کن مرا ... قلب ها یخ زده است آنچه را میشنوی به سادگی باور مکن ! چه بسا ... از سر نیاز گفته میشود و به سوداگری باور کن مرا و باور مکن هیچ را... و تکیه مده بر حرف ها و شانه ها ی پوشالی .......
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت... در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت... خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد! تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت!
با پلک هایی وهم آلود میسازم از مِهری عتیق کاشانه ای میگسترانم در آن فرشی سرخ و مخملین از احساس و عِطر نرگس می افشانم در آن تا نفس هایت معطر شود به خاطرات سادگی کودکانه ام هرم گونه هایم را هدیه میکنم به زمهریر سرانگشتان بی احساست و تو جان میگری و ناگاه قلب یخزده ات به تپش می افتد گذر زمان... . . . و به خود که می آیم پلکهای خوابزده را که میگشایم کاشانه ام را در دستان هوس و او را در دستان تو میبینم بیدرنگ و نیز... خانه ام بر آب و احساسم را حک شده بر لب های پر هوس یک سنگ ....... ...
قلبم کلبه ای قدیمی است ....
خوابت را میبینم که با یک دنیا سوال در چشمانت خیره شده ای به من ! من اما تمام حرف هایم را از یاد برده ام ! تمام گــِـله هایم را غصه هایم را نبودن هایت را حتی درد هایم را! یک حرفی اما توی دلم هست که میخواهم از چشمانم بخوانی ! میخواهم تمام ِ سوال هایت بی جواب بماند ! ولی سوال ِ من جواب داشته باشد ! تو بگو ؛ چرا خدا نخواست؟؟!
هیچ دستی ، دستم را نخواهد گرفت و هیچ شانه ای تکیه گاهم نخواهد شد هیچ چشمی ، اشک های ریخته ام را نخواهد دید و هیچ گوشی بغض های فروخورده ام را نخواهد شنید هر کسی که به من نزدیک میشود دست یاری ام را طلب میکند و شانه هایم را میخواهد تا دمی تکیه داده و آرام گیرد با نگاهش میکاود در من رد دیدن اشک های نریخته اش را و سراغ بغض های واخورده اش را از من میگیرد . . . و من خسته ام از اینهمه بودن برای دیگران چه کسی برای من خواهد بود؟ حتی ثانیه ای ! و خود پاسخش را میدانم ... هیچکس !
تازه از راه رسیده بودم پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم آسمان صاف و بی نهایت بود... و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی جاده ها پر از حس همیشگی و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم درامتداد جاده گام بر می داشتم... طنین گامهای سنگینم دلواپسی های جاده را تشدید می کرد به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار مقصدی داشته باشد اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود و جاده ها پر از فریاد خاموشی که مرا می آزرد باید می رفتم... باید به پایان این همه انتظار می رسیدم... تازه از راه رسیده ام با کوله باری از عشق به دور دست ها می نگرم... انتظار من پایانی ندارد! هنوز هم باید رفت.............. .
دستي در اتاق خاطراتم را گشود برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت پنجره را باز نكنيد.
تو... و فاصله ها... دلم را شکستید بیش از این پرکشیدن بلد نیست تو امیدی ندارد ولیکن صبوری ندارد دلنوشته ی یک دوست(تو...)
میــان خلــوتــی کـه از جنــس سکــوت تـوســت، آرام نشســته ام و بــی خیــالِ تیــک تــاک ســـاعت هـای دیــواری،ایــن روزهــا و شبهــا را مــرور میــکنــم و در دلــم انــگــار هــزار حــرف نگفـته ســر بــاز میــکنــد. دستهــای خــالــی ام زانــوهــای خستــه ام را بغــل کــرده اسـت، بــرای خــودم کــه تنهـــا مثــل خـودم هستــم گــریــه میــکنم، ایــن اشکهـــا سالهـــاست کـه همـــراه همیشگـــی بغـض مــن انــد! تقــویــم را کــه ورق میــزنــم،خــاطــرات کمــرنــگ کــودکـی ام، نمیــدانــم لبخـــند میــزننـــد یــا دهــن کجــی میکننـــد،امــا هـــرچــه هسـت انگـــار از گــذشتــه هــای دوری بــا نگـــاه ســرد امــروز مــن بیـــگــانـه انــد. دوبـــاره کنــار ایــن کــاغــذ هــای خـــط خـــطی و ایــن خـاطــرات کهنــه نشستـــه ام و خلــوت خـالــی ام را با شــب تقسیــم کــرده ام. شــب کــه همیــشه همــراه تنهـــایی مــان کوچــه پــس کوچــه هـای ایــن قلبهـــای زخــم خــورده را عبـــور کــرده اســت دریــغ از یکبـــار گلـایــه،تمــام خنــده ها و گـریـه هـایـمــان را بــا خـود بــه تــاریکـی هــای ابـدی سپــرده اسـت... فقط یک حرف دارد دلم یک غم دارد دلم که نگفتنی نیست که نهفتنی نیست که معنای دلتنگی ست که در سوز دل سنگی ست ( کاش بازگردی دوباره...)
چرا زير چتر مهربانيت راهم نمي دهي من خيسم از باران تنهايي ام چرا ساحل وسيع آغوشت جايي براي اين غريق تن خسته ندارد من چه عريان ستودم تو را و تو چه راحت پيچيدي مرا در لفاف فرامرشي اي كاش امشب تنهايم بگذارد زندگي... ميخواهم در بستر سرد خاك هم خانه ي خدا شوم!
از من فاصله بگیر... هر بار که به من نزدیک می شوی باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت از من فاصله بگیر من خسته ام از امیدهای کوتاه ...........
چه کسی می گوید که گرانی شده است؟ دوره ی ارزانی است !!! دل ربودن ارزان دل شکستن ارزان دشمنی هم ارزان چه شرافت ارزان تن عریان ارزان آبرو قیمت یک تکه نان دروغ از همه چیز ارزان تر قیمت عشق چقدر کم شده است کمتر از آب روان !!! و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان !!!! |
About![]()
این جهان پر از صدای پای مردی است که همچنان که مرا می بوسید در ذهن خود طناب دار مرا می بافت Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 شهریور 1390 بهمن 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 Links
سکوت تنهایی هام |